|
على عليه السلام هنگامي كه مناجات ميكرد و مشغول نماز ميشد گوشش نمىشنيد و چشمش نميديد و زمين و آسمان، دنيا و مافيها از خاطرش فراموش ميشد و با تمام وجود توجه خود را به مبدأ حقيقت معطوف ميداشت چنانكه مشهور است در يكى از جنگها پيكان تيرى به پايش فرو رفته و بقدرى دردناك بود كه نميتوانستند آنرا بيرون بياورند وقتي كه به نماز ايستاد بيرون كشيدند و او متوجه نشد!
ايمان و عبادت على عليه السلام
لم اعبد ربا لم اره.(على عليه السلام)
حقيقت عبادت تعظيم و طاعت خدا و چشم پوشى از غير اوست،بزرگترين فضيلت نفس ستايش مقام الوهيت و تقرب جستن بساحت قدس ربوبى است،عبادت اگر با شرايط خاص خود انجام شود مقام بسيار بزرگ و افتخار آميزى است چنانكه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بوسيله كلمه عبد تجليل شده و قبل از عنوان رسالت عبوديت او قيد گرديده است:
اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
براى سير مراتب كمال بهترين وسيله پيشرفت،تهذيب و تزكيه نفس است كه راه عملى آن با عبادت حقيقى صورت ميگيرد.انجام عبادت تنها براى رفع تكليف نيست بلكه وسيله نمو عقل، و موجب تعديل و تنظيم قواى وجودى است كه نفس را از آلودگيهاى مادى باز ميدارد، بهترين وجه عبادت انجام امرى است كه بدون ريا و سمعه بوده و صرفا براى خدا باشد و در اين شرايط است كه صفت تقوى ظهور ميكند و بدون آن انجام عبادات مقبول نيفتد.
تقوى و ورع انحراف از جهان مادى و فانى بوده و توجه به عالم روحانيت و بقاء است و ايماني كه به زيور تقوى آراسته شود ايمان حقيقى است و در اثر اخلاص در عبادات، شخص را به مرحله يقين ميرساند.
با توجه به نكات معروضه، على عليه السلام در ايمان و تقوى و زهد و عبادت و يقين منحصر بفرد بود در اين مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: لو ان السموات و الارض وضعتا فى كفة و وضع ايمان على فى كفة لرجح ايمان على.
(1)
يعنى اگر آسمانها و زمين در يك كفه ترازو و ايمان على در كفه ديگر گذاشته شوند به طور حتم ايمان على بر آنها فزونى ميكند.
على عليه السلام با عشق و حب قلبى خدا را عبادت ميكرد زيرا عبادت او براى رفع تكليف نبود بلكه او محب حقيقى بود و جز جمال دلرباى حقيقت چيزى در نظرش جلوهگر نمي شد.
على عليه السلام در تقواى دينى و عبادت چنان كوشا بود كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ كسانى كه از تندى على عليه السلام در نزد وى گله ميكردند فرمود: على را ملامت نكنيد زيرا او شيفته خدا است (2) !
على عليه السلام هنگامي كه مناجات ميكرد و مشغول نماز ميشد گوشش نمىشنيد و چشمش نميديد و زمين و آسمان، دنيا و مافيها از خاطرش فراموش ميشد و با تمام وجود توجه خود را به مبدأ حقيقت معطوف ميداشت چنانكه مشهور است در يكى از جنگها پيكان تيرى به پايش فرو رفته و بقدرى دردناك بود كه نميتوانستند آنرا بيرون بياورند وقتي كه به نماز ايستاد بيرون كشيدند و او متوجه نشد!
على عليه السلام هنگام وضو گرفتن سراپا مي لرزيد و لرزش خفيفى وجود مباركش را فرا ميگرفت و چون در محراب عبادت مي ايستاد رعشه بر اندامش مي افتاد و از خوف عظمت الهى اشگ چشمانش بر محاسن شريفش جارى مي شد، سجدههاى او طولانى بود و سجدهگاهش هميشه از اشك چشم مرطوب! شاعر گويد:
هو البكاء فى المحراب ليلا هو الضحاك اذا اشتد الضراب
يعنى او در محراب عبادت به شدت گريان و در شدت جنگ خندان بود.
ابو درداء كه يكى از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله است گويد در شب تاريكى از نخلستانى عبور مي كردم آواز كسى را شنيدم كه با خدا مناجات ميكرد چون نزديك شدم ديدم على عليه السلام است و من خود را در پشت درخت مخفى كردم و ديدم كه او با خوف و خشيت تمام با آهنگ حزين مناجات ميكرد و از ترس آتش سوزان جهنم گريه مي نمود و به خدا پناه برده و طلب عفو و بخشش مينمود و آنقدر گريه كرد كه بى حس و حركت افتاد! گفتم شايد خوابش برده است نزديكش رفتم چون چوب خشگى افتاده بود او را تكان دادم حركت نكرد گفتم حتما از دنيا رفته است شتابان به منزلش رفتم و خبر مرگ او را به حضرت زهرا عليهاالسلام رسانيدم فرمود مگر او را چگونه ديدى؟ من شرح ما وقع گفتم، فاطمه عليهاالسلام گفت او نمرده بلكه از خوف خدا غش نموده است. (3)
على عليه السلام علاوه از نمازهاى واجبى نوافل را نيز انجام ميداد و هيچوقت نماز شب آن حضرت ترك نميشد حتى در موقع جنگ نيز از آن غفلت نمىنمود، در ليلة الهرير نزديكىهاى صبح به افق مي نگريست ابن عباس پرسيد مگر از آن سو نگرانى داراى آيا گروهى از دشمنان در آنجا كمين كردهاند؟ فرمود نه ميخواهم ببينم وقت نماز رسيده است يا نه!
حضرت على بن الحسين عليهماالسلام كه از كثرت عبادت و سجدههاى طولانى به كلمه سجاد و زين العابدين ملقب شده بود در برابر سؤال ديگران كه چرا اينقدر مشقت و رنج بر خود روا مي دارى فرمود:
و من يقدر على عبادة جدى على بن ابى طالب؟
كيست كه بتواند مثل جدم على عليه السلام عبادت كند؟
ابن ابى الحديد به نحو ديگرى اين مطلب را بيان كرده و مي نويسد به على بن الحسين عليهماالسلام كه در مراسم عبادت به نهايت رسيده بود عرض كردند كه عبادت تو نسبت به عبادت جدت به چه ميزان است؟ فرمود عبادت من نسبت به عبادت جدم مانند عبادت جدم نسبت به عبادت رسول خدا صلى الله عليه و آله است. (4)
از ام سعيد كنيز آن حضرت پرسيدند كه على عليه السلام در ماه رمضان بيشتر عبادت ميكند يا در ساير ماهها؟
كنيز گفت على عليه السلام هر شب با خداى خود به راز و نياز مشغول است و براى او رمضان و ديگر اوقات يكسان است.
وقتى كه آن حضرت را پس از ضربت خوردن از مسجد به خانه مىبردند نگاهى به محل طليعه فجر افكند و فرمود اى صبح تو شاهد باش كه على را فقط اكنون(به حكم اجبار) دراز كشيده مىبينى!
ابن ابى الحديد گويد عبادت على عليه السلام بيشتر از عبادت همه كس بود زيرا او اغلب روزها روزه دار بود و تمام شبها مشغول نماز حتى هنگام جنگ نيز نمازش ترك نميشد، او عالمى بود با عمل كه نوافل و ادعيه و تهجد را به مردم آموخت.
على عليه السلام موقع نماز در برابر مبدأء وجود با دل پاك و توجه تام مي ايستاد و به راز و نياز مشغول مي شد عبادت و پرستش او مانند اشخاص ديگر نبود زيرا هر كسى بنا به هدف خاصى كه دارد خدا را عبادت مي كند چنانكه خود آن حضرت فرمايد:
ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار، و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد، و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار. (5)
يعنى گروهى از مردم خدا را از روى ميل و رغبت(به اميد نعمت هاى بهشت) بندگى كردند پس اين نوع عبادت عبادت تاجران است، عده اى هم از ترس (آتش دوزخ) خدا را عبادت كردند اين هم عبادت بندگان است و گروهى ديگر خدا را براى سپاسگزارى عبادت كردند و اين عبادت آزادگان است .
و خود آن حضرت به پيشگاه خداى تعالى عرض مي كند:
الهى ما عبدتك طمعا للجنة و لا خوفا من النار بل وجدتك مستحقا للعبادة.
خدايا من ترا به طمع بهشت و يا از ترس جهنم عبادت نمي كنم بلكه ترا مستحق و سزاوار پرستش يافتم.
هر فردى حتى هر ذير وحى بنا به غريزه حب ذات هميشه در صدد دفع ضرر و جلب منفعت است و تنها على عليه السلام بود كه عبادت را بدون جلب نفع (بهشت) و دفع ضرر(دوزخ) صرفا براى خداوند بجا ميآورد! و اينگونه خلوص در عبادت از يقين او سرچشمه ميگرفت يقينى كه بالاتر از آن را نميتوان پيدا نمود زيرا آنجناب به مرحله نهائى يقين رسيده بود چنانكه خود فرمايد: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا! اگر پرده برداشته شود من چيزى به يقين خود نمي افزايم!
على عليه السلام خود را مانند موجى در اقيانوس حقيقت مستغرق ساخته بود و تمام فكر و ذكر و حركات و سكنات او همه از حقيقت خواهى وى حكايت مي كرد.
على عليه السلام در تزكيه و تهذيب نفس، و سير مراتب كماليه وجود يگانه و بىنظير و لوح ضميرش چون جام جهان نما بود، او به هر چه نگاه ميكرد خدا را مي ديد چنانكه فرمود:
ما رايت شيئا الا رايت الله قبله و معه و بعده.
چيزى را نديدم جز اين كه خدا را پيش از آن و با آن و پس از آن مشاهده كردم.
على عليه السلام ميفرمود: لم اعبد ربا لم اره. عبادت نكردم به خدائى كه او را نديدم! پرسيدند چگونه خدا را ديدى؟ فرمود با چشم دل و بصيرت، نه باغ ديده ظاهرى.
بچشم ظاهر اگر رخصت تماشا نيست نه بسته است كسى شاهراه دلها را
على عليه السلام در مقابل عظمت خدا و مبدء هستى خود را ملزم به خضوع و خشوع مي ديد و دعاها و مناجات هاى او روشنگر اين مطلب است.
دعاى كميل كه به يكى از اصحاب خود (كميل بن زياد) تعليم فرموده است يكى از شاهكارهاى روح بلند و ايمان قوى و يقين ثابت آن حضرت است كه در فقرات آن معانى عالى و بديع در قالب الفاظى شيوا و عباراتى كاملا رسا ريخته شده است، گاهى در برابر رحمت واسعه حق سر تا پا اميد گشته و زمانى قدرت و جبروت خدا چنان بيم و هراسى در دل او افكنده است كه بى اختيار به حال تضرع و خشوع افتادهاست. همچنين دعاى صباح و نيايش هاى ديگر وى كه هر يك حاوى مراتب سوز و گداز بيم و اميد، توجه و خلوص او مي باشد.
وقتى ضرار بن ضمره بر معاويه وارد شد معاويه گفت على را برايم وصف كن! ضرار پس از آن كه شمهاى از خصوصيات اخلاقى آن حضرت را براى معاويه بيان نمود گفت شبها بيدارى او بيشتر و خوابش كم بود. در اوقات شب و روز تلاوت قرآن مي كرد و جانش را در راه خدا مي داد و در پيشگاه كبريائى او اشك ميريخت و خود را از ما مستور نميداشت و كيسههاى طلا از ما ذخيره نمىنمود، براى نزديكانش ملاطفت و بر جفاكاران تند خوئى نميكرد، موقعي كه شب پرده ظلمت و تاريكى مي افكند و ستارگان رو به افول مي نهادند او را مي ديدى كه در محراب عبادت دست بريش خود گرفته و چون شخص مار گزيده بخود مىپيچيد و مانند فرد اندوهگينى(از خوف خدا) گريه ميكرد و مي گفت: اى دنيا! آيا خود را به من جلوه داده و مرا مشتاق خود ميسازى؟ هيهات مرا به تو نيازى نيست و ترا سه طلاق دادهام كه ديگر مرا بر تو رجوعى نيست! سپس مي فرمود آه از كمى توشه و دورى سفر و سختى راه! معاويه گريه كرد و گفت اى ضرار بس است به خدا سوگند كه على چنين بود خدا رحمت كند ابو الحسن را! (6)
عبادت على عليه السلام منحصر به نماز و روزه و انجام ساير فرايض مذهبى نبود بلكه تمام حركات و سكنات او عبادت بود زيرا در حديث آمده است كه (انما الاعمال بالنيات) و چون نيت آنجناب در تمام حركات و سكناتش ابتغاء مرضات الله بود لذا تمام اعمال و اقوال او در همه حال عبادت خدا محسوب ميشود و اين خود يكى از موجبات تفوق و فضيلت وى بر همگان مي باشد .
پىنوشتها:
(1) غاية المرام طبع قديم ص 509/ فضائل الخمسه، جلد 1، ص 191
(2) شيعه در اسلام نقل از مناقب خوارزمى ص 92ـ تلخيص الرياض جلد 1 ص 2
(3) امالى صدوق مجلس 18 حديث 9 با تلخيص عبارات.
(4) ناسخ التواريخ زندگانى امام باقر عليه السلام جلد 7 ص 98
(5) نهج البلاغه كلمات قصار
(6) امالى صدوق مجلس 91 حديث 2
علم و حكمت على عليه السلام
ان ههنا لعلما جما (على عليه السلام)
در مورد علم امام و پيغمبر عقايد مردم مختلف است گروهى معتقدند كه علم آنان محدود بوده و در اطراف مسائل شرعيه دور ميزند و جز خدا كسى از امور غيبى آگاه نميباشد زيرا آياتى در قرآن وجود دارد كه مؤيد اين مطلب است من جمله خداوند فرمايد: (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو) (1)
(كليدهاى خزائن غيب نزد خدا است و جز او كسى بدانها آگاه نيست) و همچنين فرمايد: (و ما كان الله ليطلعكم على الغيب) (2) (و خداوند شما را بر غيب آگاه نسازد) در برابر اين گروه جمعى نيز آنها را بر همه امور اعم از تكوينى و تشريعى آگاه دانند و عدهاى هم كه مانند اهل سنت به عصمت امام قائل نمىباشند امام را مانند ديگر پيشوايان دانسته و گويند ممكن است او چيزى را نداند در حالي كه اشخاص ديگر از آن آگاه باشند همچنان كه عمر در پاسخ زنى كه او را مجاب كرده بود گفت. (كلكم افقه من عمر حتى المخدرات فى الحجال) (3) (همه شما از عمر دانشمندتريد حتى زنهاى پشت پرده) .
بحث در اين موضوع از نظر فلسفى مربوط است به شناسائى ذهن و دانستن ارزش معرفت آدمى و اين كه علم از چه مقولهاى ميباشد و خلاصه آن كه علم انكشاف واقع است و به دو قسم ذاتى و كسبى تقسيم ميشود. (4) علم ذاتى مختص خداوند تعالى است و ما را به تصور حقيقت و كيفيت آن هيچگونه راهى نيست، و علم كسبى مربوط به افراد بشر است كه هر كسى ميتواند در اثر تعلم و فرا گرفتن از ديگرى دانشى تحصيل نمايد. و شق سيم علم لدنى و الهامى است كه مخصوص انبياء و اوصياء آنها ميباشد و اين قسم علم مانند علم افراد بشر كسبى و تحصيلى نيست و باز مانند علم خدا ذاتى هم نيست بلكه علمى است عرضى كه از جانب خدا بدون كسب و تحصيل به پيغمبران و اوصياء آنها افاضه ميشود و آنان با اذن و اراده خدا ميتوانند از حوادث گذشته و آينده خبر دهند و در برابر هر نوع پرسش ديگران پاسخ مقتضى گويند چنانكه خداوند درباره حضرت خضر فرمايد: (و علمناه من لدنا علما) (5) (و ما او را از جانب خود علم لدنى و غيبى تعليم داديم) و همچنين حضرت عيسى عليه السلام كه از جانب خدا علم لدنى داشت به قوم خود گويد:
(و انبئكم بما تأكلون و ما تدخرون فى بيوتكم) (6) ؛ (شما را خبر ميدهم بدانچه ميخوريد و آنچه در خانههايتان ذخيره ميكنيد.)
على عليه السلام صريحا فرمود: سلونى قبل ان تفقدونى. بپرسيد از من پيش از آن كه از ميان شما بروم! و از اين جمله كوتاه ميزان علم آنجناب روشن ميشود زيرا موضوع علم را قيد نكرده و دائره سؤالات را محدود ننموده است بلكه مردم را در سؤال از هر نوع مشكلات علمى آزاد گذشته است و اين سخن دليل احاطه آن حضرت به رموز آفرينش و اسرار خلقت است و چنين ادعائى به غير از وى از كسى ديده و شنيده نشده است چنان كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد همه مردم اجماع كردند بر اين كه احدى از صحابه و علماء نگفته سلونى قبل ان تفقدونى مگر على بن ابيطالب.
بنابر اين آياتى كه در قرآن علم غيب را از غير خدا نفى ميكند منظور علم ذاتى است كه مختص ذات احديت است و در جائي كه آن را براى ديگران اثبات ميكند علم لدنى است كه به وسيله وحى و الهام (7) از جانب پروردگار بدانها افاضه ميشود و آنان نيز با اراده خدا از امور غيبى آگاه ميگردند چنانكه فرمايد:
(عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول (8) ... ؛ خداوند داناى غيب است و ظاهر نسازد بر غيب خود احدى را مگر كسى را كه براى پيغمبرى پسنديده باشد.)
با توجه به مفاد آيات گذشته، رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه سر حلقه سلسله عالم امكان و به ساحت قرب حق از همه نزديكتر است مسلما علم بيشترى از جانب خداوند به او افاضه شده و برابر نص صريح قرآن كريم كه فرمايد: (علمه شديد القوى (9) آن حضرت برمز وجود و اسرار كائنات بيش از هر كسى آگاه بوده است و علم على عليه السلام هم كه مورد بحث ما است مقتبس از علوم و حكم آنجناب است زيرا على عليه السلام دروازه شهرستان علم پيغمبر بود، و برابر نقل مورخين و اهل سير از عامه و خاصه نبى اكرم فرموده است:
انا مدينة العلم و على بابها فمن اراد العلم فليأت الباب. (10)
همچنين نقل كردهاند كه فرمود:
انا دار الحكمة و على بابها. (11)
خود حضرت امير عليه السلام فرمود:
لقد علمنى رسول الله صلى الله عليه و آله الف باب كل باب يفتح الف باب (12) ؛ يعنى رسول خدا مرا هزار باب از علم ياد داد كه هر بابى هزار باب ديگر باز ميكند.
شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مينويسد كه على عليه السلام فرمود.
سلونى عن اسرار الغيوب فانى وارث علوم الانبياء و المرسلين (13) ؛ درباره اسرار غيبها از من بپرسيد كه من وارث علوم انبياء و مرسلين هستم.
و باز نوشتهاند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود علم و حكمت بده جزء تقسيم شده نه جزء آن به على اعطاء گرديده و يك جزء به بقيه مردم و على در آن يك جزء هم اعلم مردم است. (14)
و از ابن عباس روايت شده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: على بن ابى طالب اعلم امتى، و اقضاهم فيما اختلفوا فيه من بعدى (15) يعنى على بن ابيطالب دانشمندترين امت من است و در مورد آنچه پس از من اختلاف كنند داناترين آنها در داورى كردن است.
ابن ابى الحديد كه از دانشمندان بزرگ اهل سنت بوده و نهج البلاغه را شرح كرده است گويد كه كليه علوم اسلامى از على عليه السلام تراوش نموده است و آن حضرت معارف اسلام را در سخنرانيهاى خود با بليغترين وجهى ايراد نموده است.
على عليه السلام صريحا فرمود: سلونى قبل ان تفقدونى. بپرسيد از من پيش از آن كه از ميان شما بروم! و از اين جمله كوتاه ميزان علم آنجناب روشن ميشود زيرا موضوع علم را قيد نكرده و دائره سؤالات را محدود ننموده است بلكه مردم را در سؤال از هر نوع مشكلات علمى آزاد گذشته است و اين سخن دليل احاطه آن حضرت به رموز آفرينش و اسرار خلقت است و چنين ادعائى به غير از وى از كسى ديده و شنيده نشده است چنان كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد همه مردم اجماع كردند بر اين كه احدى از صحابه و علماء نگفته سلونى قبل ان تفقدونى مگر على بن ابيطالب. (16)
على عليه السلام هميشه آرزومند بود كه صاحب كمالى پيدا كند تا از مشكلات علوم و اسرار آفرينش با او بازگو كند و اشاره به سينه خود كرده و ميفرمود: ان ههنا لعلما جما؛ در سينه من درياى خروشان علم در تموج است ولى افسوس كه كسى استعداد فهم آن را ندارد.
علماء و مورخين (از عامه و خاصه) نوشتهاند كه على عليه السلام فرمود: سلونى قبل ان تفقدوني ـ از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد به خدا سوگند اگر بر مسند فتوى بنشينم در ميان اهل تورات به احكام تورات فتوى دهم در ميان اهل انجيل به انجيل و در ميان اهل زبور به زبور و در ميان اهل قرآن به قرآن به طوريكه اگر خداوند آن كتابها را به سخن در آورد گويند على راست گفت و شما را به آنچه در ما نازل شده فتوى داد و باز فرمود بپرسيد از من پيش از آن كه مرا نيابيد سوگند به آنكه دانه را (در زير خاك) بشكافت و انسان را آفريد اگر از يك يك آيههاى قرآن از من بپرسيد شما را از زمان نزول آن و همچنين در مورد شأن نزولش و از ناسخ و منسوخ و از خاص و عام و محكم و متشابهش و اين كه در مكه يا در مدينه نازل شده است خبر ميدهم. (17)
على عليه السلام با آن همه علم و دانش در ميان اشخاص جاهل و نادان افتاده بود و مردم جز تنى چند از خواص اصحابش از علم او بهرهمند نميشدند و مصداق سخن سعدى را داشت كه گويد:
عالم اندر ميانه جهال مثلى گفتهاند صديقان
شاهدى در ميان كوران است مصحفى در سراى زنديقان
على عليه السلام هميشه آرزومند بود كه صاحب كمالى پيدا كند تا از مشكلات علوم و اسرار آفرينش با او بازگو كند و اشاره به سينه خود كرده و ميفرمود: ان ههنا لعلما جما؛ در سينه من درياى خروشان علم در تموج است ولى افسوس كه كسى استعداد فهم آن را ندارد.
قوانين كلى طبيعى و اصول مسلمهاى كه مورد تحقيق دانشمندان اروپا قرار گرفته است در سخنان و خطبههاى على عليه السلام كاملا هويدا است و خطبههاى آن حضرت مشحون از حقائق فلسفى و معارف اسلامى است كه دانشمندان و فلاسفه بزرگ مانند صدرالمتألهين و غيره استفادههاى شايانى از آنها نمودهاند.
خلفاى ثلاثه كه مدت 25 سال مسند خلافت را اشغال كرده بودند در رفع مشكلات علمى و قضائى از آنجناب استمداد ميكردند.
در زمان خلافت آن حضرت دو فيلسوف يونانى و يهودى به خدمت وى مشرف شدند و پس از اندكى گفتگو از خدمتش مرخص گرديدند، فيلسوف يونانى گفت: فلسفه را از سقراط و ارسطو بهتر ميداند، حكيم يهودى گفت: به تمام جهات فلسفهاحاطه دارد. (18)
شريفترين علوم علم مبدأ و معاد است كه در كلام على عليه السلام به بهترين وجهى بيان شده است به طوري كه اسرار و رموز آن را كسى جز آن حضرت نتوانسته است شرح و توضيح دهد.
حديث نفس و حديث حقيقت كه در برابر سؤال كميل بن زياد بيان فرموده مورد تفسير علماى حكمت و عرفان قرار گرفته و در شرح آنها كتابها نوشتهاند. هنوز براى عالم بشريت زود است كه بتوانند سخنان آن بزرگوار را چنان كه بايد و شايد ادراك كنند. على عليه السلام در حدود يازده هزار كلمات قصار (غرر و درر آمدى و متفرقات جوامع حديث) در فنون مختلفه عقلى و دينى و اجتماعى و اخلاقى بيان فرموده و اول كسى است كه در اسلام درباره فلسفه الهى غور كرده و به سبك استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفته است و مسائلى را كه تا آن روز در ميان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود طرح كرده است و گروهى از رجال دينى و دانشمندان اسلامى را تربيت نموده كه در ميان آنان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند اويس قرنى و كميل بن زياد و ميثم تمار و رشيد هجرى وجود داشتند كه در ميان عرفاء اسلامى مصادر عرفان شناخته شدهاند. (19)
على عليه السلام در ادبيات عرب كمال تبحر و مهارت را داشت و قواعد علوم عربيه را او دستور تنظيم داد و علم نحو را به وجود آورد، در مسائل غامضه و مشكله جواب فورى ميداد و معانى بزرگ و عاليه حكمت را در قالب كلمات كوتاه بيان مينمود، هر گونه سؤالى را درباره علوم مختلفه اعم از رياضى و طبيعى و ديگر علوم بدون تأمل و انديشه پاسخ ميگفت و هرگز راه خطاء نمىپيمود، كسى از حضرتش كوچكترين مضرب مشترك اعداد را از يك تا ده سؤال كرد فورا فرمود: اضرب ايام اسبوعك فى ايام سنتك.
يعنى شماره روزهاى هفته (7) را در روزهاى سال (360) ضرب كن كه عدد منظور (2520) به دست خواهد آمد كه از يك تا ده بدون كسر به آنها قابل تقسيم است.
سرعت ادراك و انتقال، و تيزهوشى آنجناب به قدرى بود كه همه را متحير و متعجب ميساخت چنان كه عمر گفت: يا على تعجب من از اين كه تو بر تمام مسائل علمى و قضائى و فقهى احاطه دارى نيست بلكه تعجب من از اينست كه تو هرگونه سؤال مشكلى را در هر موردى كه باشد بلافاصله و فورى و بدون انديشه و تأمل جواب ميدهى! حضرت فرمود اى عمر اين دست من چند انگشت دارد؟ عرض كرد: پنج انگشت. فرمود پس چرا تو در پاسخ اين سؤال انديشه نكردى؟ عرض كرد اين واضح و معلوم است احتياجى به انديشه ندارد، على عليه السلام فرمود كليه مسائل در نظر من مانند پنج انگشت دست در نظر تست!
على عليه السلام در اسرار هستى و نظام طبيعت حكيمانه نظر ميكرد و سخنانى در توحيد و الهيات و كيفيت عالم نامرئى به يادگار گذاشته است كه در نهج البلاغه و ساير آثار او مندرج است.
پىنوشتها:
(1) سوره انعام آيه 59
(3) سوره آل عمران آيه .179
(3) شبهاى پيشاور ص 852 نقل از تفاسير و كتب عامه.
(4) علم را به حضورى و حصولى نيز تقسم كردهاند ولى آنچه به مقصود ما نزديك است همان تقسيم علم به ذاتى و كسبى است.
(5) سوره كهف آيه 65
(6) سوره آل عمران آيه 49
(7) كيفيت وحى و الهام از نظر فلاسفه و دانشمندان به جهات مختلفه تعبير شده است براى توضيح مطلب به كتاب(ماهيت و منشاء دين) تأليف نگارنده مراجعه شود.
(8) سوره جن آيه 26
(9) سوره نجم آيه 5
(10) مناقب ابن مغازلى ص 80 ـ كفاية الطالب باب 58 ص 221ـ فصول المهمه ابن صباغ ص 18
(11) ذخائر العقبى ص 77ـ كشف الغمه ص 33
(12) خصال صدوق جلد 2 ص 176
(13) ينابيع المودة باب 14 ص 69
(14) ينابيع المودة باب 14 ص 70ـ كشف الغمه ص 33
(15) ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 1 حديث 1
(16) كفاية الخصام ص 673 شرح نهج البلاغه جلد 2 ص 277
(17) ينابيع المودة ص 74ـ ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 1 حديث 4ـ امالى صدوق مجلس 55 حديث 1ـ مناقب خوارزمى.
(18) نقل از كتاب افكار امم بايد دانست كه ارسطو و امثال او را نميتوان با على عليه السلام قابل قياس دانست زيرا به طوري كه گفته شد علم امام لدنى و الهامى است ولى علم دانشمندان تحصيلى و اكتسابى است و گفته آن فيلسوف هم از اين نظر بوده كه او دانشمندتر از سقراط و ارسطو كسى را سراغ نداشت.
(19) شيعه در اسلام ص
صبر و حلم على عليه السلام
ان عضك الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسك الضر و ابتليت به فاصبر فان الرخاء فى اثره (على عليه السلام)
صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر اميال درونى است و تسكين دردها و آلام روحى به وسيله صبر و شكيبائى انجام ميگيرد .
صبر، تحمل شدايد و ناملايمات است و يا شكيبائى در انجام واجبات و يا تحمل برخوردارى از ارتكاب معاصى و محرمات است و در هر حال اين صفت زينت آدمى است و هر كسى بايد خود را به زيور صبر آراسته نمايد.
على عليه السلام از هر جهت صبور و شكيبا و حليم بود زيرا رفتار او خود مبين حالات او بود حتى در جنگها نيز صبر و بردبارى ميكرد تا دشمن ابتداء بيشرمى و تجاوز را آشكار مينمود .
على عليه السلام در حلم و بردبارى به حدّ كمال بود و تا حريم دين و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله به خرج ميداد ولى در مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثهاى رو گردان نبود. معاويه را نيز به حلم ستودهاند اما حلم معاويه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سياست و حيلهگرى و براى حفظ منافع مادى بود در حالي كه حلم على عليه السلام فضيلت اخلاقى محسوب شده و براى احياء حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله از فتنههائى كه پس از رحلتش در امر خلافت به وجود آمد او را آگاه كرده به صبر و تحمل توصيه فرمود، على عليه السلام نيز مصلحت براى حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايت سختى صبر نمود چنان كه فرمايد: فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى؛ يعنى من مانند كسى صبر كردم كه گوئى خارى در چشمش خليده و استخوانى در گلويش گير كرده باشد.
در تمام غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله رنج و مشقت كارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمايت كرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترويج دين با كمال خوشروئى پذيرفت .
رسول اكرم صلى الله عليه و آله از فتنههائى كه پس از رحلتش در امر خلافت به وجود آمد او را آگاه كرده به صبر و تحمل توصيه فرمود، على عليه السلام نيز مصلحت براى حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايت سختى صبر نمود چنان كه فرمايد: فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى؛ يعنى من مانند كسى صبر كردم كه گوئى خارى در چشمش خليده و استخوانى در گلويش گير كرده باشد.
على عليه السلام براى استرداد حق خويش قدرت داشت ولى براى حفظ دين مأمور به صبر بود و اين بزرگترين مصيبت و مظلوميتى است كه هيچ كس را جز خود او ياراى تحمل آن نيست! ميفرمايد (بارها تصميم گرفتم كه يك تنه با اين قوم ستمگر به جنگ برخيزم و حق خود باز ستانم ولى به خاطر وصيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و براى حفظ دين از حق خود صرف نظر كردم.) چه صبرى بالاتر از اين كه اراذلى چند مانند مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد به خانهاش بريزند و به زور و اجبار او را براى بيعت با ابوبكر به مسجد برند در حالي كه اگر دست به قبضه شمشير ميبرد مخالفى را در جزيرة العرب باقى نميگذاشت! گويند وقتى حضرت امير عليه السلام را كشان كشان براى بيعت با ابوبكر به مسجد مىبردند يك مرد يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب به تهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آن را پرسيدند گفت من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسى است كه وقتى در ميدانهاى جنگ ظاهر ميشد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان ميافكند و همان كسى است كه قلعههاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آن را كه به وسيله چندين نفر باز و بسته ميشد با يك تكان از جايگاهش كند و به زمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يك مشت آشوبگر سكوت كرده است بىحكمت نيست و سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نميكرد اينست كه حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.
على عليه السلام در حلم و بردبارى به حدّ كمال بود و تا حريم دين و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله به خرج ميداد ولى در مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثهاى رو گردان نبود. معاويه را نيز به حلم ستودهاند اما حلم معاويه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سياست و حيلهگرى و براى حفظ منافع مادى بود در حالي كه حلم على عليه السلام فضيلت اخلاقى محسوب شده و براى احياء حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود.
باز چه مظلوميتى بزرگتر از اين كه از لشگريان بيوفاى خود بارها نقض عهد ميديد و آنها را نصيحت ميكرد اما به قول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نميشد) و چنان كه گفته شد آرزوى مرگ ميكرد تا از ديدار كوفيهاى سست عنصر ولا قيد رهائى يابد.
على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله دائما در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چارهاى نداشت به نقل ابن ابى الحديد آن حضرت صداى كسى را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شدهام فرمود: هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما؛ يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بودهام!
درباره مظلوميت و شكيبائى على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقيه ذيلا نگاشته ميشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنيده شود:
بدانيد به خدا سوگند كه فلانى (ابوبكر) پيراهن خلافت را (كه خياط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پيكر منحوس خود) پوشانيد و حال آن كه ميدانست محل و موقعيت من نسبت به امر خلافت مانند ميله وسط آسياب است نسبت به سنگ آسياب كه آن را به گردش در ميآورد. (من در فضائل و معنويات چون كوه بلند و مرتفعى هستم كه) سيلابهاى علم و حكمت از دامن من سرازير شده و طاير بلند پرواز انديشه را نيز هر قدر كه در فضاى كمالات اوج گيرد رسيدن به قله من امكان پذير نباشد.

با اين حال شانه از زير بار خلافت (در آن شرايط نامساعد) خالى كرده و آن را رها نمودم و در اين دو كار انديشه كردم كه آيا با دست تنها (بدون داشتن كمك براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم يا اين كه بر تاريكى كورى (گمراهى مردم) كه شدت آن پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكرد و مؤمن در آن وضع رنج مىبرد تا پروردگارش را ملاقات مينمود شكيبائى كنم؟ پس ديدم صبر كردن بر اين ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) به عقل نزديكتر است لذا از شدت اندوه مثل اين كه خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلويم گير كرده باشد در حالي كه ميراث خود را غارت زده ميديدم صبر كردم! تا اين كه اولى راه خود را به پايان رسانيد و عروس خلافت را به آغوش پسر خطاب انداخت! عجبا با همه اقرارى كه در حيات خويش به بىلياقتى خود و شايستگى من ميكرد (و ميگفت: اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم؛ مرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم در حالي كه على در ميان شما است) بيش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود كه مسند خلافت را به ديگرى (عمر) واگذار نمود و اين دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشيدند، خلافت را در دست كسى قرار داد كه طبيعتش خشن و درشت و زخم زبانش شديد و لغزش و خطايش در مسائل دينى زياد و عذرش از آن خطاها بيشتر بود.
على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله دائما در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چارهاى نداشت به نقل ابن ابى الحديد آن حضرت صداى كسى را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شدهام فرمود: هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما؛ يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بودهام!
او چون شتر سركش و چموشى بود كه مهار از پره بينىاش عبور كرده و شتر سوار را به حيرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بينىاش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و به حال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد، سوگند به خدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بيرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اين مدت با سختى محنت و اندوه صبر كردم تا اين كه (عمر نيز) به راه خود رفت و خلافت را در ميان جمعى كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند يكى از آنها هستم قرار داد.
خدايا كمكى فرماى و در اين شورا نظرى كن، چگونه اين مردم مرا با اولى (ابوبكر) برابر دانسته و درباره من به شك افتادند تا امروز در رديف اين اشخاص قرار گرفتم ولكن باز هم (به مصلحت دين) صبر كردم و در فراز و نشيب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد كه اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) به سابقه حقد و كينهاى كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد ديگرى (عبدالرحمن بن عوف) به علت اين كه داماد عثمان بود از من اعراض كرده و متمايل به او شد و دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود. بدين ترتيب سيمى (عثمان) در حالي كه (مانند چهار پايان از كثرت خوردن) دو پهلويش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى اميه) نيز با او همدست شده و مانند شترى كه با حرص و ولع گياهان سبز بهارى را خورد، مشغول خوردن مال خدا گرديدند تا اين كه طنابى كه بافته بود باز شد (مردم بيعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گرديد.
چيزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نينداخت مگر اين كه مردم مانند يال كفتار به سوى من هجوم آورده و از همه طرف در ميانم گرفتند به طوري كه از ازدحام و فشار آنان حسنين در زير دست و پا مانده و دو طرف جامهام پاره گرديد.
مردم چون گله گوسفندى كه در جاى خود گرد آيند (براى بيعت) دور من جمع شدند و چون بيعت آنان را پذيرفتم گروهى (مانند طلحه و زبير) بيعت خود را شكستند و گروه ديگرى (خوارج) از زير بار بيعت من بيرون رفتند و برخى نيز (معاويه و طرفدارانش) به سوى جور و باطل گرائيدند مثل اين كه آنان كلام خدا را نشنيدند كه فرمايد: ما سراى آخرت را براى كسانى قرار ميدهيم كه در روى زمين اراده سركشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.
بلى به خدا سوگند اين آيه را يقينا شنيده و حفظ كردند ولكن دنيا در نظر آنان جلوه كرد و زينتهايش آنها را فريب داد.
بدانيد سوگند بدان خدائى كه دانه را (در زير زمين براى روئيدن) بشكافت و بشر را آفريد اگر حضور آن جمعيت انبوه و قيام حجت به وسيله يارى كنندگان نبود و پيمانى كه خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمديده گرفته است وجود نداشت هر آينه مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها ميكردم و از آن صرف نظر مىنمودم و شما در مىيافتيد كه اين دنياى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بينى بز است. (1)
على عليه السلام در اين خطبه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه شمهاى از صبر و تحمل خود را درباره مظلوميتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه تحمل چنين مظلوميتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زيرا آنجناب كه مستجمع تمام صفات حميده و سجاياى عاليه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاويه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدين است چنانكه خود آن حضرت فرمايد روزگار مرا به پايهاى تنزل داد كه معاويه هم خود را همانند من ميداند! تحمل اين همه ناملائمات در راه دين بود و به همين جهت وقتى ضربت خورد فرمود فزت و رب الكعبة.
پىنوشت:
(1) نهج البلاغه خطبه 3
سخاوت و ايثار على عليه السلام
اذا جادت الدنيا عليك فجد بها على الناس طرا انها تتقلب فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت و لا البخل يبقيها اذا هى تذهب (على عليه السلام)
سخاوت از طبع كريم خيزد و محبت و جاذبه را ميان افراد اجتماع برقرار ميسازد، شخص سخى هر عيبى داشته باشد در انظار عموم مورد محبت است.
على عليه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان بود هر كسى را فقر و نيازى ميرسيد دست حاجت پيش على عليه السلام مىبرد و آن حضرت با نجابت و اصالتى كه در فطرت او بود حاضر نميشد آبروى سائل ريخته شود.
حارث همدانى دست نياز پيش على عليه السلام برد، حضرت فرمود آيا مرا شايسته پرسش دانستهاى؟
عرض كرد بلى يا اميرالمؤمنين. على عليه السلام فورا چراغ را خاموش كرد و گفت اين عمل براى آن كردم كه ترا در اظهار مطلب خفت و شكستى نباشد.
روزى مستمندى به على عليه السلام وارد شد و وجهى تقاضا كرد، على عليه السلام به عامل خود فرمود او را هزار دينار بدهد عامل پرسيد از طلا باشد يا نقره؟ فرمود براى من فرقى ندارد هر كدام كه به درد حاجتمند بيشتر ميخورد از آن بده.
معاويه كه دشمن سرسخت آن حضرت بود روزى از يكى پرسيد: از كجا ميآئى؟
آن شخص از راه تملق گفت از پيش على كه بخيلترين مردم است! معاويه گفت واى بر تو از على سخىتر كسى به دنيا نيامده است اگر او را انبارى از كاه و انبارى از طلا باشد طلا را زودتر از كاه ميبخشد.
ايثار مقدم داشتن ديگران است بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نميتواند مال و جان خود را به ديگرى بدهد، اين صفت از سجاياى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پيدا نميشود. على عليه السلام با زحمت و مشقت زياد نانى تهيه كرده و براى فرزندان خود مىبرد در راه سائلى رسيد و اظهار نيازمندى كرد حضرت نان را به او داد و با دست خالى به خانه رفت، روزى با غلام خود قنبر به بازار رفت و دو پيراهن نو و كهنه خريد كهنه را خود پوشيد و نو را به قنبر داد.
يكى از مباشران على عليه السلام عوائد ملك او را پيش وى آورده بود آن حضرت فورا درآمد خود را به فقراء تقسيم نمود. عصر آن روز همان شخص على عليه السلام را ديد كه شمشيرش را ميفروشد تا براى خانواده خود نانى تهيه كند.
على عليه السلام هيچگاه سائل را رد نميكرد و ميفرمود: اگر من احساس كنم كه كسى از من چيزى خواهد خواست پيش از اظهار او در اجابت دعوتش پيشدستى ميكنم؛ زيرا حقيقت جود ناخواسته بخشيدن است.
على عليه السلام ميفرمود حاجتمندان حاجت خود را روى كاغذ بنويسند تا خوارى و انكسار سؤال در چهره آنها نمايان نشود. على عليه السلام چهار درهم پول داشت يكى را در موقع شب انفاق نمود و يكى را در روز و يك درهم آشكارا و يك درهم در نهان. آنگاه اين آيه نازل شد كه مفسرين شأن نزول آن را در مورد انفاق آن حضرت نوشتهاند:
الذين ينفقون اموالهم بالليل والنهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون (1) ؛ كساني كه اموال خود را در شب و روز، نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنها نزد پروردگارشان پاداشى است و ترس و اندوهى بر آنها نباشد. (2)
پس از قتل عثمان كه على عليه السلام به مسند خلافت نشست عربى نزد آن حضرت آمد و عرض كرد من به سه نوع بيمارى گرفتارم، بيمارى نفس، بيمارى جهل، بيمارى فقر! على عليه السلام فرمود مرض را بايد به طبيب رجوع كرد و جهل را به عالم و فقر را به غنى.
آن مرد گفت شما هم طبيب هستيد و هم عالم و هم غنى!
حضرت دستور داد از بيت المال سه هزار درهم به او عطاء كردند و فرمود هزار درهم براى معالجه بيمارى و هزار درهم براى رفع پريشانى و هزار درهم براى معالجه نادانى. (3)
علماء و مفسرين عامه و خاصه نقل كردهاند على عليه السلام در مسجد نماز ميخواند و در ركوع بود كه سائلى در حالي كه سؤال ميكرد از كنار او گذشت و آن حضرت انگشتر خود را كه در دست داشت با اشاره به او بخشيد، سائل وقتى از او دور شد با رسول اكرم صلى الله عليه و آله برخورد نمود حضرت پرسيد چه كسى اين انگشتر را به تو داد؟ سائل اشاره به على عليه السلام نمود و گفت اين شخص كه در ركوع است. آنگاه آيه: انما وليكم الله و رسوله ... كه آيه ولايت بوده و ضمنا اشاره به خاتم بخشى آن حضرت است نازل شد. (4)
على عليه السلام تنها به بخشش مال اكتفاء نميكرد بلكه جان خود را نيز در راه حق ايثار نمود، در شب هجرت به خاطر پيغمبر صلى الله عليه و آله از جان خود دست شست و به استقبال مرگ رفت، معنى پر مغز ايثار همين است كه جز على عليه السلام كسى بدان پايه نرسيده است.
على عليه السلام هيچگاه سائل را رد نميكرد و ميفرمود: اگر من احساس كنم كه كسى از من چيزى خواهد خواست پيش از اظهار او در اجابت دعوتش پيشدستى ميكنم؛ زيرا حقيقت جود ناخواسته بخشيدن است.
ايثار مقدم داشتن ديگران است بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نميتواند مال و جان خود را به ديگرى بدهد، اين صفت از سجاياى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پيدا نميشود. على عليه السلام با زحمت و مشقت زياد نانى تهيه كرده و براى فرزندان خود مىبرد در راه سائلى رسيد و اظهار نيازمندى كرد حضرت نان را به او داد و با دست خالى به خانه رفت، روزى با غلام خود قنبر به بازار رفت و دو پيراهن نو و كهنه خريد كهنه را خود پوشيد و نو را به قنبر داد.
محدثين و مورخين، همچنين مفسرين ذيل تفسير آيات سوره دهر (هل اتى) هر يك با مختصر تفاوتى در الفاظ و عبارات در مورد ايثار على عليه السلام به طور خلاصه چنين نوشتهاند كه حسنين عليهماالسلام مريض شدند پدر و مادر آنها و حتى خود حسنين نذر كردند كه پس از بهبودى سه روز به شكرانه آن روزه بگيرند. فضه خادمه منزل نيز از آنها پيروى نمود.
چون خداوند لباس عافيت به آنها پوشانيد به نذر خود وفا كرده و مشغول روزه گرفتن شدند، على عليهالسلام سه صاع جو از شمعون يهودى كه همسايهشان بود قرض كرد و به منزل آورد حضرت زهرا عليهاالسلام روز اول يك صاع از آن را آرد نموده و (به تعداد افراد خانواده) پنج گرده نان پخت، شب اول موقع افطار سائلى پشت در صدا زد اى خانواده پيغمبر من مسكين و گرسنهام از آنچه ميخوريد مرا اطعام كنيد كه خدا شما را از طعامهاى بهشتى بخوراند، خاندان پيغمبر هر پنج قرص را به مسكين داده و خود با آب افطار كردند.
روز دوم فاطمه عليهاالسلام ثلث ديگر جو را آرد كرد و پنج گرده نان پخت شامگاه موقع افطار يتيمى پشت در خانه حرفهاى مسكين شب پيشين را تكرار كرد باز هر پنج نفر قرصهاى نان را به او داده و خود با آب افطار كردند. روز سيم فاطمه عليهاالسلام بقيه جو را به صورت نان در آورد و موقع افطارى اسيرى پشت در آمد و سخنان سائلين دو شب گذشته را به زبان آورد. باز خاندان پيغمبر نانها را به او دادند و خودشان فقط آب چشيدند روز چهارم حسنين عليهماالسلام چون جوجه ميلرزيدند. وقتى پيغمبر صلى الله عليه و آله آنها را ديد فرمود پناه مىبرم به خدا كه شما سه روز است در چنين حاليد. جبرئيل فورا نازل شد و 18 آيه از سوره هل اتى را (از آيه 5 تا آيه 22) در شأن آنها و توضيح مقامات عاليهشان در بهشت برين به رسول اكرم صلى الله عليه و آله قرائت كرد كه يكى از آيات مزبور اشاره به انفاق و اطعام سه روزه آنها است آنجا كه خداوند تعالى فرمايد:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا. (5)
و در آخر آيات نازله هم از عمل بيريا و خالصانه آنها قدردانىكرده و فرمايد: ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا. يعنى البته اين (مقامات و نعمتهاى بهشتى كه در آيههاى پيش آنها را توضيح داده) پاداش عمل شما است و سعى شما مورد رضايت و قدردانى است. (6)
پىنوشتها:
(1) سورة بقره آيه 274
(2) كشف الغمه ص 93ـ ينابيع المودة ص 92ـ مناقب ابن مغازلى ص 280
(3) جامع الاخبار ص 162
(4) مناقب ابن مغازلى ص 313ـ كفاية الطالب ص 250 و كتب ديگر.
(5) سوره دهر آيه 8
(6) شواهد التنزيل جلد 2 ص 300ـ امالى صدوق مجلس 44 حديث 11ـ كشف الغمه ص 88 و كتب ديگر .
شخصيت حضرت علي عليه السلام
از نظر فلسفى مجموعه نفسانيات هر كسى شخصيت او را تشكيل ميدهد ولى در اصطلاح عموم، شخصيت اشخاص در نتيجه ظهور و بروز صفت خاصى مشخص و تعيين ميگردد مثلا كسى كه شمّ قوى در امور سياسى داشته باشد شخصيت سياسى ناميده شده و اگر عالم و دانشمند باشد به عنوان شخصيت علمى از وى نام مىبرند و چون در روانشناسى ثابت شده است كه نفسانيات و صفات جسمانى در همديگر اثر دارند لذا براى معرفى كامل شخصيت هر فردى بايد صفات جسمانى و خصوصيات روحى و اخلاقى او را بررسى نمود.
از طرفى براى مطالعه صفات جسمى و خصال روحى اشخاص بايد از روش معمول در علوم طبيعى يعنى از مشاهده و تجربه استفاده نمود زيرا حقيقت نفسانيات مانند خود نفس غير قابل شناخت و مجهول است و فقط از آثار آنها ميتوان به وجودشان پى برد.
موضوع ديگر اين كه شناسائى ما درباره شخصيت اشخاص اعم از اين كه اين شناسائى سطحى و يا علمى باشد منوط به دارا بودن صفات مشابهى از صفات صاحب شخصيت است به عبارت ديگر انسان از طريق حالات درونى خود به كيفيات نفسانى ديگران نيز پى مىبرد و همين روش در مورد آلام و لذايذ جسمانى نيز صادق ميباشد. هنگامي كه آدمى از فوت نزديكان خود متأثر ميشود و يا از درد عضوى ناله ميكند تأثر و درد سايرين نيز براى او قابل ادراك ميباشد.
نيرو و انرژى بدن در اثر جذب مواد غذائى صورت ميگيرد و اگر نيرو و كالرى حاصله از غذا كمتر از انرژى مصرف شده بدن باشد تن آدمى ضعيف و رنجور گردد و به شهادت عموم مورخين خوراك على عليه السلام منحصر به نان جوينى بود كه سه لقمه بيشتر نميخورد ولى نيروى بازوى او توانست درب خيبر را از بيخ و بن بر كند و مرحب خيبرى را با ضربتى به خاك افكنده و همگان را به تحير و تعجب وادارد چنان كه خود آن حضرت فرمايد:
آن كس كه نان جوين مرا در سفره ديد تعجب كرد كه چگونه با اين نان جوين بر لشگرى انبوه حمله ميكنم و سپاهى را به تنهائى در هم ميشكنم!
از طرفى كيفيات نفسانى هر كسى منحصر به خود او بوده و تشكيل يك سلسله واحدى را ميدهند كه در اصطلاح روانشناسى آن را وحدت گويند و اين وحدت در طول زمان محفوظ مانده و هويت شخص را نشان ميدهد.
با در نظر گرفتن نكات معروضه اگر ما بخواهيم شخصيت على عليه السلام را چه از نظر صفات جسمانى و چه از لحاظ ملكات نفسانى مورد مطالعه قرار دهيم به يك اشكال مهم ولا ينحلى برخورد خواهيم نمود زيرا سجاياى اخلاقى و صفات خجسته و عاليه على عليه السلام كه در روح بزرگ او نهفته بود براى ما مجهول است.
على عليه السلام بشر بود ولى خصوصيات وجود او در هيچ بشرى ديده نشده است، كارهاى آن حضرت شبيه ساير مردم نبود تا مردم بتوانند او را از مقايسه با نفس خود بشناسند بلكه او مظهر العجايب و الغرايب بود كه تمام افراد بشر را در گذشته و آينده مبهوت نموده و خواهد نمود !
اعمال و افعال او كلا خارق العاده و عجيب بود، كسى كه زورمند و توانا باشد تسليم ديگرى نميشود و در برابر اجحاف ديگران صبر و تحمل نميكند زيرا صبر در برابر عجز است نه در برابر توانائى اما على عليهالسلام در كمال قدرت و نيرو نهايت صبر و حلم را داشته است و اين عمل را جز اعجاز به چه ميتوان تعبير نمود؟
همچنين كسى كه اديب و خوش قريحه باشد فاقد صفت رزمجوئى بوده و بدرد صحنه كار زار نميخورد اما على عليه السلام اديب و خطيب منحصر به فرد بود و در عين حال دل و زهره شجعان عرب در ميدانهاى جنگ از ترس و هيبت او ذوب ميگرديد.
سيد رضى (رحمة الله عليه) در مقدمه نهج البلاغه ميگويد اگر كسى در خطبهها و كلمات على عليهالسلام بدون اين كه آن حضرت را بشناسد تأمل و انديشه نمايد يقينا چنين تصور خواهد كرد كه گوينده اين سخنان بايد كسى باشد كه از مردم كناره گرفته و جز عبادت و توجه به امور معنوى و اخلاقى به چيز ديگرى اهتمام نورزد، و هرگز تصور نخواهد كرد گوينده اين سخنان كسى است كه از شمشيرش خون چكيده و چه بسا كه يك تنه در ميان امواج خروشان درياى سپاه غوطهور بوده است و اين از فضائل عجيبه آن حضرت است كه جمع بين اضداد نموده است.
همچنين ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد كه ما هرگز شجاع بخشندهاى نديدهايم، آنگاه طلحه و زبير و عبدالله بن زبير و عبدالملك بن مروان را نام مىبرد كه اينها شجاع بودند ولى بخل و حرص داشتند اما شجاعت و سخاوت اميرالمؤمنين على عليه السلام معلوم است كه به چه مقدار بوده است و اين از احوال عجيبه و اوصاف مخصوصه آن حضرت است.
بر همگان معلوم است كه اشخاص فروتن و متواضع فاقد هيبت و وقار بوده و به علت تواضعشان كسى مرعوب آنها نميگردد ولى على عليه السلام با كمال تواضع و شكسته نفسى كه حتى روى خاكها نشسته و ابوترابش ميگفتند چنان هيبت و رعب و شكوهى داشت كه دل شير را آب ميكرد چنان كه روزى معاويه به قيس بن سعد گفت خدا رحمت كند ابوالحسن را بسيار خندان و خوش طبع بود، قيس گفت به خدا سوگند با آن شكفتگى و خندانى هيبتش از همگان فزونتر بود و آن هيبت تقوى بود كه آن جناب داشت نه مثل هيبتى كه اراذل و اوباش شام از تو دارند.
هر چند كه ذو فنونى اما ذو فن ز ذوفنون بسى به
ولى فقط على عليه السلام بود كه با وجود دارا بودن كليه صفات كماليه و فضائل نفسانى در هر يك از آنها نيز سرآمد همگان بوده و احدى را ياراى برابرى و مقابله در هيچيك از صفات مزبور با او نبوده است.
نيرو و انرژى بدن در اثر جذب مواد غذائى صورت ميگيرد و اگر نيرو و كالرى حاصله از غذا كمتر از انرژى مصرف شده بدن باشد تن آدمى ضعيف و رنجور گردد و به شهادت عموم مورخين خوراك على عليه السلام منحصر به نان جوينى بود كه سه لقمه بيشتر نميخورد ولى نيروى بازوى او توانست درب خيبر را از بيخ و بن بر كند و مرحب خيبرى را با ضربتى به خاك افكنده و همگان را به تحير و تعجب وادارد چنان كه خود آن حضرت فرمايد:
آن كس كه نان جوين مرا در سفره ديد تعجب كرد كه چگونه با اين نان جوين بر لشگرى انبوه حمله ميكنم و سپاهى را به تنهائى در هم ميشكنم!
على عليه السلام بشر بود ولى خصوصيات وجود او در هيچ بشرى ديده نشده است، كارهاى آن حضرت شبيه ساير مردم نبود تا مردم بتوانند او را از مقايسه با نفس خود بشناسند بلكه او مظهر العجايب و الغرايب بود كه تمام افراد بشر را در گذشته و آينده مبهوت نموده و خواهد نمود !
و باز كسانى كه شجاع و خونريز و مرد جنگ و شمشير باشند فاقد غريزه ترحم و عاطفه بوده و قلب آنان را تيرگى و قساوت فرا ميگيرد جز على عليه السلام كه ابطال و شجعان عرب را طعمه شمشير خود ميكرد و در عين حال چنان رقت قلب و عاطفه داشت كه از مشاهده حال بينوايان اندوهگين ميشد و از ديدن طفل يتيمى اشگ چشمش جارى ميگشت، چه خوب گفته گوينده اين شعر:
اسد الله اذا صال و صاح ابو الايتام اذا جاد و بر
(موقعى كه حمله ميكرد و صيحه ميزد شير خدا بود و هنگام جود و احسان پدر يتيمان بود) .
و از اينجا است كه آن حضرت را اعجوبة العجايب گفتهاند كه وجود مباركش مجمع اضداد و صفات متباين بوده و اين خود معجزه بزرگى است زيرا كه به ظاهر از نظر منطق اجتماع ضدين و نقيضين محال است.
دانشمندان طبيعى و علماى علم النفس ثابت كردهاند كه مغز آدمى مركز اداركات و تعقلات بوده و چنانچه به ناحيهاى از آن آسيب برسد در طرز تعقل و ادراك و به خصوص در قوه حافظه و بايگانى ذهن اختلالاتى پديد ميآيد كه منجر به فراموشى و هذيان و پرتگوئى و امثال آنها ميشود، با قبول اين مطلب چه اعجازى از اين بالاتر كه وقتى فرق مبارك على عليه السلام از شمشير زهرآلود ابن ملجم عليه اللعنة شكافته گرديد مغز متلاشى و مسموم شده و اصلا مغزى باقى نمانده بود تا مركز ادراكات و تعقلات باشد ولى آن حضرت با همان حال ميفرمود: سلونى قبل ان تفقدونى! و سخنان گهربارى كه در وصيتهاى خود فرمود حاوى نكات علمى و اخلاقى بوده و با خطبههاى ديگر او كه در حال سلامت و تندرستى ايراد نموده است كوچكترين فرقى ندارد و باز عجب اين كه ضمن موعظه و وصيت گاهى به حالت اغماء و بيهوشى ميافتاد و پس از به هوش آمدن دنباله مطلب را بيان ميفرمود بدون اين كه كوچكترين تغييرى در اسلوب كلمات و الفاظ و يا در ارتباط معانى و مضامين آنها به وجود آمده باشد!!
شرح و توصيف شخصيت على عليه السلام از عهده تقرير همگان خارج بوده و اعمال و رفتار او با قياسات ما قابل تفهيم نميباشد. لذا به قول مولوى بايد كار پاكان را قياس از خود نگيريم و بلكه بعجز و ناتوانى خود از درك هويت و شخصيت على عليه السلام اقرار كنيم كه افكار كوچك ما قابليت درك واقعيت آن را نخواهد داشت.
پيغمبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام خطاب فرمود كه خدا را سزاوار معرفتش كسى جز من و تو نشناخت و ترا نيز چنان كه بايد و شايد كسى جز خدا و من نشناخت:
يا على ما عرف الله حق معرفته غيرى و غيرك و ما عرفك حق معرفتك غير الله و غيرى. (1)
يكى از متكلمين مشهور به نام نظام است كه در حق آن حضرت چنين ميگويد:
كار اميرالمؤمنين عليه السلام سخت مشكل است چه اگر بخواهيم در مدح و ثناى او به اقتضاى حق و مقام سخن گوئيم غالى ميشويم، و اگر قصور ورزيم كافر گرديم، و يك حالت ميانه ميان اين دو حال است كه بسيار لطيف و دقيق، و ادراك آن منوط به توفيق است. (2)
پىنوشتها:
(1) مناقب ابن شهر آشوب جلد 2 ص 51
(2) ناسخ التواريخ زندگانى امام باقر عليه السلام جلد 7 ص 127
عدالت و حقيقت خواهى على عليه السلام
فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (نهج البلاغه، كلام 15)
على عليه السلام مرد حق و عدالت بود و در اين امر به قدرى شدت عمل به خرج ميداد كه فرزند دلبند خود را با سياه حبشى يكسان ميديد،آن حضرت از عمال خود بازجوئى ميكرد و ستمگران را مجازات مينمود تا حق مظلومين را مسترد دارد بدين جهت فرمود: بينوايان ضعيف در نظر من عزيز و گردنكشان ستمگر پيش من ضعيفند. حكومت على عليه السلام بر پايه عدالت و تقوى و مساوات و مواسات استوار بود و در مسند قضا جز به حق حكم نميداد و هيچ امرى و لو هر قدر خطير و عظيم بود نميتوانست رأى و انديشه او را از مسير حقيقت منحرف سازد. على عليه السلام خود را در برابر خدا نسبت به رعايت حقوق بندگان مسئول ميدانست و هدف او برقرارى عدالت اجتماعى به معنى واقعى و حقيقتى آن بود و محال بود كوچكترين تبعيضى را حتى در باره نزديكترين كسان خود اعمال نمايد چنانكه برادرش عقيل هر قدر اصرار نمود نتوانست چيزى اضافه بر سهم مقررى خود از بيت المال مسلمين از آن حضرت دريابد و ماجراى قضيه آن در كلام خود آنجناب آمده است كه فرمايد: و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا و اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من القى الله و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشىء من الحطام... .
به خدا سوگند اگر شب را (تا صبح) بر روى خار سعدان (كه به تيزى مشهور است) به بيدارى بگذرانم و مرا (دست و پا بسته) در زنجيرها بر روى آن خارها بكشند در نزد من بسى خوشتر است از اين كه در روز قيامت خدا و رسولش را ملاقات نمايم در حالي كه به بعضى از بندگان (خدا) ستم كرده و از مال دنيا چيزى غصب كرده باشم و چگونه به خاطر نفسى كه با تندى و شتاب به سوى پوسيدگى برگشته و مدت طولانى در زير خاك خواهد ماند به كسى ستم نمايم؟
و الله لقد رأيت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا...
به خدا سوگند (برادرم) عقيل را در شدت فقر و پريشانى ديدم كه مقدار يك من گندم (از بيت المال) شما را از من تقاضا ميكرد و اطفالش را با مويهاى ژوليده و كثيف ديدم كه صورتشان خاك آلود و تيره و گوئى با نيل سياه شده بود و (عقيل ضمن نشان دادن آنها بمن) خواهش خود را تأكيد ميكرد و تقاضايش را تكرار مينمود و من هم به سخنانش گوش ميدادم و (او نيز) گمان ميكرد دينم را بدو فروخته و از او پيروى نموده و روش خود را رها كردهام!
سياست و دسيسه و گول زدن شيوه اشخاص حيلهگر و نيرنگ باز و فريبكار است براى على عليه السلام انجام اين اعمال شايسته نبود نه اين كه او نميتوانست مانند ديگران زرنگى به خرج دهد چنانكه خود آن حضرت فرمايد: والله ما معاوية بادهى منى ولكنه يغدر و يفجر؛ به خدا سوگند معاويه از من زيركتر و با هوشتر نيست ولكن او مكر ميكند و مرتكب فجور ميگردد. و باز فرمود: لو لا التقى لكنت ادهى العرب؛ يعنى اگر تقوى نبود (به فرض محال من تقوى نداشتم) از تمام عرب زرنگتر بودم. ولى تجلى حق سراپاى على را فرا گرفته بود او حق ميگفت و حق ميديد و حق ميجست و از حق دفاع ميكرد.
فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها!...
پس قطعه آهنى را (در آتش) سرخ كرده و نزديك تنش بردم كه عبرت گيرد!از درد آن مانند بيمار شيون و فرياد زد و نزديك بود كه از حرارت آن بسوزد (چون او را چنين ديدم) گفتم اى عقيل مادران در عزايت گريه كنند آيا تو از پاره آهنى كه انسانى آنرا براى بازيچه و شوخى گداخته است ناله ميكنى ولى مرا بسوى آتشى كه خداوند جبار آن را براى خشم و غضبش افروخته است ميكشانى؟آيا تو از اين درد كوچك مينالى و من از آتش جهنم ننالم؟
و شگفتتر از داستان عقيل آنست كه شخصى (اشعث بن قيس كه از منافقين بود) شبانگاه با هديهاى كه در ظرفى نهاده بود نزد ما آمد (و آن هديه) حلوائى بود كه از آن اكراه داشتم گوئى بآب دهن مار و يا باقى آن خمير شده بود بدو گفتم آيا اين هديه است يا زكوة و صدقه است؟و صدقه كه بر ما اهل بيت حرام است گفت نه صدقه است و نه زكوة بلكه هديه است!
پس بدو گفتم مادرت در مرگت گريه كند آيا از طريق دين خدا آمدهاى كه مرا فريب دهى؟ آيا به خبط دماغ دچار گشتهاى يا ديوانه شدهاى يا هذيان ميگوئى (كه براى فريفتن على آمدهاى) ؟
و الله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلته...
به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاى آنها است به من بدهند كه خدا را درباره مورچهاى كه پوست جوى را از آن بگيرم نا فرمانى كنم هرگز نميكنم و اين دنياى شما در نظر من پستتر از برگى است كه ملخى آن را در دهان خود ميجود، على را با نعمت زودگذر دنيا و لذتى كه پايدار نيست چكار است؟ ما لعلى و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى (1) . عبدالله بن ابى رافع در زمان خلافت آن حضرت خازن بيت المال بود يكى از دختران على عليه السلام گردنبندى موقت براى چند ساعت جهت شركت در يك مهمانى عيد قربان به عاريه از عبدالله گرفته بود، پس از خاتمه مهمانى كه مهمانان به منزل خود رفتند على عليه السلام دختر خود را ديد كه گردنبند مرواريد بيت المال در گردن اوست فى الفور بانگ زد اين گردنبند را از كجا به دست آوردهاى؟ دخترك با ترس و لرز فراوان عرض كرد از ابن ابى رافع براى چند ساعت به عاريه گرفتهام عبدالله گويد اميرالمؤمنين عليه السلام مرا خواست و فرمود اى پسر ابى رافع در مال مسلمين خيانت ميكنى؟ عرض كردم پناه بر خدا اگر من به مسلمين خيانت كنم!

فرمود چگونه گردنبندى را كه در بيت المال بود بدون اجازه من و رضايت مسلمين به دختر من عاريه دادهاى؟
عرض كردم يا اميرالمؤمنين او دختر شما است و آن را از من به امانت خواسته كه پس بدهد و من خود ضامن آن گردنبند هستم كه آن را محل خود باز گردانم، فرمود همين امروز آن را به محلش برگردان و مبادا براى بار ديگر چنين كارى مرتكب شوى كه گرفتار عقوبت من خواهى شد و اگر او گردنبند را به عاريه مضمونه نگرفته بود اولين زن هاشميه بود كه دستش را مىبريدم، دخترش وقتى اين سخن را شنيد عرض كرد يا اميرالمؤمنين من دختر توام چه كسى براى استفاده از آن از من سزاوارتر است؟ حضرت فرمود اى دختر على بن ابيطالب هواى نفست ترا از راه حق به در نبرد آيا تمام زنهاى مهاجرين در عيد چنين گردنبندى داشتند؟ آنگاه گردنبند را از او گرفت و به محلش باز گردانيد. (2) طلحه و زبير در زمان خلافت على عليه السلام با اين كه ثروتمند بودند چشمداشتى از آن حضرت داشتند. على عليه السلام فرمود دليل اين كه شما خودتان را برتر از ديگران ميدانيد چيست؟
عرض كردند در زمان خلافت عمر مقررى ما بيشتر بود حضرت فرمود در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله مقررى شما چگونه بود؟
عرض كردند مانند ساير مردم على عليه السلام فرمود اكنون هم مقررى شما مانند ساير مردم است آيا من از روش پيغمبر صلى الله عليه و آله پيروى كنم يا از روش عمر؟
چون جوابى نداشتند گفتند ما خدماتى كردهايم و سوابقى داريم! على عليه السلام فرمود خدمات و سوابق من بنا به تصديق خود شما بيشتر از همه مسلمين است و با اين كه فعلا خليفه هم هستم هيچگونه امتيازى ميان خود و فقيرترين مردم قائل نيستم، بالاخره آنها مجاب شده و نااميد برگشتند.
على عليه السلام عدالت را در همه جا مستقر ميكرد و از ظلم و ستم بيزارى ميجست، او پيرو حق بود و هر چه حقيقت اقتضاء ميكرد انجام ميداد دستورات وى كه به صورت فرامين به فرمانداران شهرستانها نوشته شده است حاوى تمام نكات حقوقى و اخلاقى بوده و حقوقدانان جهان از آنها استفادههاى شايانى برده و در مورد حقيقتخواهى آن حضرت قضاوت نمودهاند. جرجى زيدان در كتاب معروف خود (تاريخ تمدن اسلام) چنين مينويسد: ما كه على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان را نديدهايم چگونه ميتوانيم آنها را از هم تفكيك كنيم و به ميزان ارزش وجود آنها پى ببريم؟
ما از روى سخنان و نامهها و كلماتى كه از على و معاويه مانده است پس از چهارده قرن به خوبى ميتوانيم درباره آنها قضاوت كنيم. معاويه در نامههائى كه به عمال و حكام خود نوشته بيشتر هدفش اينست كه آنها بر مردم مسلط شوند و زر و سيم به دست آورند سهمى را خود بردارند و بقيه را براى او بفرستند ولى على بن ابيطالب در تمام نامههاى خود به فرمانداران خويش قبل از هر چيز اكيدا سفارش ميكند كه پرهيزكار باشند و از خدا بترسند، نماز را مرتب و در اوقات خود بخوانند و روزه بدارند، امر به معروف و نهى از منكر كنند و نسبت به زير دستان رحم و مروت داشته باشند و از وضع فقيران و يتيمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند و بدانند كه در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان است و پايان اين زندگى گذاشتن و گذشتن از اين دنيا است. (3)
هيچيك از علماى حقوق روابط افراد و طبقات را با هم و همچنين مناسبات. اجتماع را با حكام دولتى مانند آن حضرت بيان ننمودهاند، على عليه السلام جز راستى و درستى و حق و عدالت هدفى نداشت و از دسيسه و حيله و نيرنگ بر كنار بود. موقعي كه به خلافت رسيد و عمال و حكام عثمان را معزول نمود عدهاى از يارانش عرض كردند كه عزل معاويه در حال حاضر مقرون به صلاح نيست زيرا او مردى فتنه جو است و به آسانى دست از امارت شام بر نميدارد، على عليه السلام فرمود من براى يك ساعت هم نميتوانم اشخاص فاسد و بيدين را بر جماعت مسلمين حكمروا بينم .
گروهى كوته نظر را عقيده بر اينست كه على عليه السلام به سياست آشنائى نداشت زيرا اگر معاويه را فورا عزل نميكرد بعدا ميتوانست او را معزول كند و يا در شوراى 6 نفرى عمر اگر موقت سخن عبدالرحمن بن عوف را ميپذيرفت خلافت به عثمان نميرسيد و اگر عمرو عاص را در جنگ صفين رها نميساخت به معاويه غالب ميشد و جريان حكميت پيش نميآيد و ... سخنان و اعتراضات اين گروه از مردم در بادى امر صحيح به نظر ميرسد ولى بايد دانست كه على عليه السلام مردم كريم و نجيب و بزرگوار و طرفدار حق و حقيقت بود و او نمىتوانست معاويه و امثال او را بر مسلمين والى نمايد زيرا حكومت او كه همان خلافت الهيه بود با حكومت ديگران فرق داشت، حكومت الهيه با توجه به مبانى عاليه اخلاقى و فضائل نفسانى مانند عدل و انصاف و تقوى و فضيلت و حكمت و امثال آنها پى ريزى شده و مصالح فردى و اجتماعى مسلمين را در نظر ميگيرد و آنچه بر خلاف حق و عدالت است در چنين روشى ديده نميشود، على عليهالسلام مظهر صفات خدا و نماينده او در روى زمين است و اعمالى كه انجام ميدهد بايد منطبق با حقيقت و دستور الهى باشد.

سياست و دسيسه و گول زدن شيوه اشخاص حيلهگر و نيرنگ باز و فريبكار است براى على عليه السلام انجام اين اعمال شايسته نبود نه اين كه او نميتوانست مانند ديگران زرنگى به خرج دهد چنانكه خود آن حضرت فرمايد: والله ما معاوية بادهى منى ولكنه يغدر و يفجر؛ به خدا سوگند معاويه از من زيركتر و با هوشتر نيست ولكن او مكر ميكند و مرتكب فجور ميگردد. و باز فرمود: لو لا التقى لكنت ادهى العرب؛ يعنى اگر تقوى نبود (به فرض محال من تقوى نداشتم) از تمام عرب زرنگتر بودم. ولى تجلى حق سراپاى على را فرا گرفته بود او حق ميگفت و حق ميديد و حق ميجست و از حق دفاع ميكرد.
درباره عدالت على عليه السلام نوشتهاند كه سوده دختر عماره همدانى پس از شهادت آن حضرت براى شكايت از حاكم معاويه (بسر بن ارطاة) كه ظلم و ستم روا ميداشت به نزد او رفت و معاويه او را كه در جنگ صفين مردم را به طرفدارى على عليه السلام عليه معاويه تحريك ميكرد سرزنش نمود و سپس گفت حاجت تو چيست كه اينجا آمدهاى؟
سوده گفت بسر اموال قبيله ما را گرفته و مردان ما را كشته و تو در نزد خداوند نسبت به اعمال او مسئول خواهى بود و ما براى حفظ نظم به خاطر تو با او كارى نكرديم اكنون اگر به شكايت ما برسى از تو متشكر مي |